این روزا شدید با خودم درگیرم .نمی دونم من با دوتا بچه و این همه مهمون از پس درس خوندن برمیام یا نه
- روز شنبه سرکار بودم که بابا زنگ زد و گفت دکتر رو آوردن بیمارستان .مثل اینکه توی پارک با نامزدش و خانواده نامزدش میرن بلال میخورن و همه راهی بیمارستان میشن .اما دل درد دکتر شدیدتر بوده خودش مشکوک میشه به آپاندیس .میره سونو و می بینه بلللللله .شنبه شب رفت عمل.
- شنبه من از یه طرف مامان وبابا و نامزد دکتر از بیمارستان اومدن خونه ما ناهار نداشتیم و من با عجله زرشک پلو با مرغ گذاشتم برای شام هم مهندس جانم و زری از اون طرف هم بچه های برادرشوهر و دست آخر جاری و برادرشوهر ایناااااااااااا+ بابا اینا .من این شکلی بودم

- دیروز بعد از ساعت کار رفتم خونه بعد از مرتب کردن و جمع و جور کردن تنهایی رفتم ملاقات دکتر جانم .همسری رو گذاشتم پیش بچه ها .سر راه هم رفتم کفشهام که ضمانت داشت رو پس دادم چون پاره شده بود کلی معطل شدم صاحبش نیومد با شاگرد مغازه همشهری در اومدیم مهندس رو میشناخت قرار شد کفش هامو بده به مهندس.
رسیدم خونه همسری رفت یکشنبه بازار و کلی خرید .طبق معمول چند دست لباس برای بچه ها .بعد من شام استانبولی درست کردم برد برای مامان بیمارستان .تا ساعت 10 هم نیومد بعدش با مامان و مهندس اومد .مهندس شام خورد و رفت شب پیش دکتر .عزیز دلم درد زیاد داشت .
شب که مامان اومد یه جفت کفش نو برام آورد انگار مغازه دار کفش ها رو برداشته بود و یه جفت نو داده ود شاگردش هم برده بود در خونه بابا اینا .بابا هم داد مهندس که به دستم رسوند 
برچسب:
نویسنده: حسین حیدریان
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 0:38